چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟
تاج و تخت شاه دیروز / در قلعه اشون نمیشه
به خیالشون که این تاج / سرشونه تا همیشه
یادشون رفته که اون شاه / که به صد مهره نمی باخت
تاج رو از سرش تو میدون / لشکر پیاده انداخت
زان پیشتر که از سر ما آب بگذرد
با ناخدا بگوی که از خواب بگذرد
این کشتی شکسته در این تندباد سخت
آخر چگونه از دل گرداب بگذرد
ای سرزمین مادری، ای خانه ی پدر
یادت چو آتش از دل بی تاب بگذرد
ترسم که چاره ای نکند نوش دارویی
زین موج خون که از سر سهراب بگذرد
گر همچو رعد، نعره برآریم همزمان
کی خواب خوش به دیده ی ارباب بگذرد
من گم شده ام.از یابنده خواهشمند است که مرا در نزدیک ترین صندوق پست بیاندازد.
کاش روزی برسد که کبوترهایمان بی ترس دام دانه برچینند.
با خودم فکر می کردم چه کسی را دوست خواهم داشت.کسی که مرا آن طور که هستم دوست بدارد نه آن طور که می خواهد باشم.
دو دقیقه نگذشته بود که فریده اس ام اس داد:« آدم ها را دوست دارم.آن طور که هستند نه آن طور که می خواهم باشم.»
- همین دو دقیقه پیش داشتم به این جمله فکر می کردم.البته جمله ی من برعکسش بود.دوست دارم مرا آن طور که هستم دوست بدارند نه آن طورر که دوست دارند باشم.
- تو راهت رو برو و به نظر همه احترام بذار حتی اگه ازت متنفر باشن.این چیزیه که که تو رو از دیگران متمایز می کنه و یادت باشه که تو فقط برای خودت و خداست که زندگی می کنی و باید به اون جایی برسی که براش خلق شدی و مهم نیست دیگران دوست داشته باشن یا نه.مهم تنها تویی.
- کاش آدم ها به جایی برسن که از توجه و دیگران بی نیاز شن و از محبتشون.
- قدرت بی کران خدا رو دست کم نگیر.کافی نیست وقتی میبینی خدایی داری که تمام توجه و مهر و رحمتش به توست؟همیشه یادت باشه که خدا جهان رو برای تو خلق کرده و بهترین ها رو برات کنار گذاشته با داشتن همچین خدایی بی انصافیه که به غیر از اون محتاج باشیم.
- ما آدم ها فکر می کنیم که خدا خیلی ازمون دوره.هممون این جمله رو می دونیم«خدا از رگ گردن به ما نزدیک تره.» اما باز هم وقتی می خوایم دعا کنیم دست هامون رو می گیریم جلوی صورتمون و به آسمون نگاه می کنیم.کسی هم نیست که بهمون بگه خدا همین جاست.توی بندبند انگشت هات.خدا توی خط به خط کف دستت جاریه.چرا به آسمون نگاه می کنی؟
- اشتباهت همین جاست.خدا خیلی نزدیکه.مثلا همین الان تو فکر می کنی که این چیزهارو من دارم بهت میگم اما شاید این خدا باشه که می خواد از زبون یه جسم حقیر با تو حرف بزنه و من براش یه وسیله ام مثل تلفن.خدا همون جایی هست که تو دلت می خواد باشه.باور کن خدا دلش می خواد باهاش حرف بزنی،براش گریه کنی.اون وقت دستش رو حس می کنی که روی شونته.این یه حرف نیست تجربه ی شخصیمه.خدا خیلی بزرگه بی نیازت می کنه.
- یار نزدیک تر از من به من است/وین عجب تر که من از وی دورم
سلام دوستان.خوبید؟تبریک به خاطر جمعه.شنیدم ترکوندید.ندیدم اما.اینجا ماهواره ندارم.من و یکی از دوستان سبزم یه وبلاگ مشترک زدیم.شما که این همه به من لطف دارید و سر می زنید اون وبلاگ هم به قدوم سبزتان مزین کنید.